نزدیکتر از رگ گردن

جمعه, ۲ دی, ۱۳۹۰

1- وقتی نوشابه رو برداشتم و چند قدم از یخچال دور شدم؛ صدای به زمین خوردن و شکسته شدن ساعت مغازه بلند شد.
2- موقع رد شدن از خیابون، بین دو تا ماشین که یکی سبقت میگرفت و دیگری که به موازاتش حرکت میکرد قرار گرفتم. جایی که نه راه پس داشت و نه پیش؛ فقط بصورت خبردار ایستادم. تقریبا هر روز با چشمای خودم تصادفات وحشتناکی می‌بینم اینجا*.
3- به چند نفر قول دادم اما فرصت انجام کاراشون پیش نیومده.
4- از دست بعضی از آدما نمیشه فرار کرد. کسی بود که ازش دل خوشی نداشتم؛ طرف رفت. اما از راه دور هم دست بردار نیست. یه کار جدید برام داره.

اما خب!
1- مغازه‌دار گفت: تقصیر شما نیست؛ چند دقیقه‌ی پیش یکی این ساعت رو دید و گفت چه ساعت خوبی، خیلی وقته که داره کار میکنه!
2- برخورد آیینه ماشین رو با لباسم حس کردم اما خدا رو شکر زنده‌ام!
3- یکی از کارهایی رو که قول داده بودم، به انجام رسوندم!
4- طرف برای پیگیری کار، یکی از بهترین دوستانم رو فرستاد. اینجوری هم دوستمو می‌بینم و هم اون کار زمین نمی‌مونه.

و اما! شش ماه گذشت از خدمت سربازی. همچنان در خدمت هستیم. انشاءالله تا یازده ماه آینده. (:

*پل غازیان، بندرانزلی

تا اطلاع ثانوی…

سه شنبه, ۳۱ خرداد, ۱۳۹۰


تا اطلاع ثانوی در خدمت هستیم!
نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران.
در تصویر بالا، تعدادی از لوگوهای ارتش رو جمع آوری کردم که توی بعضی‌هاشون “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند(!)”

بهار

شنبه, ۶ فروردین, ۱۳۹۰


ادامه مطلب را بخوانید »

فهم

چهارشنبه, ۲۵ اسفند, ۱۳۸۹

- نشسته ام، منتظر.
+ حاج آقا! هر چقدر هم بشینی کار شما درست نمی‌شه.
- منتظر آقای فلانی هستم.
+ لیسانس داری؟
- بله
+ نمی‌دونم چرا جوونا که می‌رن دانشگاه فکر می‌کنن فقط خودشون می‌فهمن و بقیه هیچی نمی‌فهمن.
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
+ درست می‌گم حاج آقا!؟
سرم رو چرخوندم به سمتش و پرسیدم:
- خودتون دانشگاه رفتید؟
چشمهاش درشت شد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
+ بله، رفته‌ام!
بی‌درنگ جواب دادم:
- خب! پس همینطوره که می‌فرمایید. من دیگه چی بگم!؟

عَشَقه

جمعه, ۱۵ بهمن, ۱۳۸۹


مهدیه‌ی رشت؛ خرداد 1389

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


فردا

جمعه, ۲۶ آذر, ۱۳۸۹


عاشورای 1389؛ خشکبیجار.

هیچی ندارها

یکشنبه, ۱۴ آذر, ۱۳۸۹

a+0=a, a-0=a, a×0=0

اگر چیزی در چنته داشته باشد باید خدا را شکر کنی! کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که با آدم‌های “هیچی‌ندار” نباید درگیر شوی؛ خودت را باطل می‌کنی.

دیالوگ این‌طرف-اون‌طرف

شنبه, ۱۵ آبان, ۱۳۸۹

اون‌طرف: چقدر پسرای دانشگاهتون پنچرن :P
این‌طرف: بعد دخترا چطور؟
اون‌طرف: ای بد نیستن
این‌طرف: :)
اون‌طرف: شما رو کدومشون زوم کردید؟
این‌طرف: از این خبرا نیست. از اونجایی که ما پنچریم به پای اونا نمی‌رسیم
اون‌طرف: خب، باد کنید خودتونو(!)

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید: