ماسوله زندگی می خواهد
پنجشنبه, ۱۸ تیر, ۱۳۸۸
همه در و دیوارهای شهر پر شده از سیم برق. هر چقدربالاتر می روی ساختمان ها مخروبه ترند. اگر قرار باشد سفر گردشگران فایده ای به حال این روستای قدیمی نداشته باشد بهتر است کسی به ماسوله نرود تا مردم به زندگی عادی شان برسند…
کلی توی ماسوله گشت زدم تا شاید یکی از آن خانه ها که عکسش را روی جلد کتاب فارسی دیده بودیم، پیدا کنم. گله ام برای همین است؛ دیگر ماسوله آن شهر خیالی نیست که توی ذهن ها شکل گرفته بود. حالا ماسوله جدای چند عروسک فروش، تبدیل شده به یک بازار برای صنایع دستی چینی. همه چیزش مصنوعی است. این را می شود از فرق خانه های پایین و بالای شهر فهمید. شاید ماسوله تنها جایی باشد که بالا شهرش به پایین شهر غبطه می خورد. برای همین است که می گویم ماسوله زندگی می خواهد، نه توریست…








تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۰ ب.ظ
میثم جان قراربود یه چیزی ایمیل کنیا.داداش ما منتظریما
mr.najafpour@gmail.com
تعجب می کنم! دیروز همون وقت که پیام گذاشتی ایمیل کردم.
یه بار اسپم خودت رو چک کن؛ شاید …
تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۰ ق.ظ
۱- برادر جان؛ حق نشر عکسهایمان محفوظ است ها!!!
۲- برادر جان؛ نشنیدی که حضرتش گفت فرصت ها را در یابید که چون ابر بهار می گذرند!؟
و چینی نشان داده که فرصت طلب است و موقعیت شناس و شعورش را دارد و می فهمد که صنعت و تولید فقط ساختن آپولو نیست و همین خرت و خورت ها که ما توی ولایتمان همیشه با عنوان صنعت پفکی زده ایم توی سرش و خردش کرده ایم هم صنعت است و دست بر قضا پر آب و نان و این می شود که توی ماسوله که می روی عروسک چینی می خری و توی مکه تسبیج چینی و کم نمانده که مهر و قرآن هم تولید کنند و بفروشند توی بلاد مسلمین.
۳- ماجرای بالا کمی شبیه عکس خروس است که دارد لابد لابلای علف ها دنبال کرمی می گردد که نوش جان کند ولی غافل از این که گربه مستتر توی همان عکس! دارد زاغش را چوب می زند!!
۴- حضرت مولانا فرموده اند که :
مرغکی اندر شکار کرم بود
گربه فرصت یافت وی را در ربود…
تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۶ ق.ظ
درود بر تو میثم جان،
قصد توهین در کار نیست…
ولی تصاویر گویای این است که جناب سگ مدتها پیش به این موضوع پی برده بودند!
بدرود.
تیر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ب.ظ
سلام حاجی امی عکس چی ببسته کی؟حداقل امره عکسان ایمیل بوکن
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۳ ب.ظ
اه شما اومدید تو دیار ما بهمون سر نزدید. شاکی-بعدشم تنها میرید گردش خوش میگذره-راستی دانشگاه نمیاین؟
تیر ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۴ ب.ظ
در میان باغ و در طرف چمن / بلبلی می گفت با جفتی سخن
ما ز سرمای زمستان رسته ایم / دل به امید گلستان بسته ایم
در دهان بلبلک بود این سخن / باشکی آمد ربودش در دهن
در دهان باش می گفت این سخن / عمر کوته بین و امید کهن
تیر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۴ ب.ظ
الان مطمئنی فقط ماسوله زندگی میخواد؟ صنایع ستی آستانه و انزلی هم به همین درد دچار شده …
متاسفانه همه جا همین وضعه
مرداد ۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۲ ب.ظ
سلام
بالاخره وبلاگم را آپدیت کردم
مرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۵:۰۷ ق.ظ
نه ماسوله دیگه اون ماسوله نیست . این طرحای بین المللی(!!!) ای هم که حرفش هست، هم خوبن و هم بد… کاش خوبی هاش به بدی هاش بچربه!
راستی مرسی از حضورتون در بلاگم
مرداد ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۵ ب.ظ
من به صورت اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم
و چون هم اسم وبلاگ http://labdan.wordpress.com/ بود
پیگیریش کردم و از عکاسی ها ت هم خوشم اومد
این هم روش آشنایی با وبلاگ شما