پروانه شو، پروانه شو
یکشنبه, ۱۸ مرداد, ۱۳۸۸
هر چه فکر میکنم این پروانه را به چه ربط دهم؛ چیزی به ذهنم خطور نمی کند. صفحه به صفحهی جناب گوگل را ورق میزنم تا به این شعر میرسم:
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/ و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/ وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
حالا میگویم شعر مولانا کجا و این گل و پروانه کجا! اما اشکال ندارد. مولانا که زنده نیست بیاید یقهی مرا بگیرد؛ سال مولانا هم که گذشت! دیگر نه مسئولان با او کار دارند نه دانشجویان. اصلا کی به کیه!؟ تازه! اینجوری، در این اوضاع نابسامان، کار فرهنگی هم کرده ام!
این عکس با احترام فراوان تقدیم یک دوست

مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۱ ق.ظ
برای صحبت کردن در مورد پروانه ها
فردا روشنتر است…
باز میگردم!
مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۳۲ ق.ظ
بچه که بودم، یه داستانی بود که خیلی دوستش داشتم
“پروانهها آزادند”
حالا اون داستان رو خیلی بیشتر دوست دارم.
چون فهمیدم که پروانهها آزاد نیستند…
مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۵ ب.ظ
سلام لابدان!
” پروانه اگر سوخت
بگو من جگرم سوخت
پروانه برو گوشه کناری بنشین
کاین قصه ی عاشقی دراز است هنوز.”
بهت سر زدم که شرط ادب را به جا آورده باشم.
یاعلی
مرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ق.ظ
مشکل از من نبود برادر !
مشکل از لابدانه که چسب داره !
شهریور ۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۸ ب.ظ
ممنون رفیق
شهریور ۴م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ب.ظ
امیدوارم دوستتون لایق هدیه های خوب رویان باشن…
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۱ ب.ظ
http://rapidshare.com/files/274228919/Parvaneh.7z.html
صاحب وبلاگ: ممنون.
اینجا را ببینید!
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۶ ق.ظ
باسلام آدرستان را آقای علی حسینی دادند تااز کارهاتان دیدن نمایم آرزوی موفقیت برایتان دارم .
آذر ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۴ ب.ظ
سلام پسر دایی
داشتم تحقیق می کردم ، اسمتون رو دیدم اومدم ببینم چه خبره ، پروانتون رو دیدم واقعا قشنگه ، حیفم اومد در موردش نظر ندم…